
خداجون سلاااااااااااام !
خيلي وقته ميخوام برات حرف بزنم اما نميدونم چي بگم ، يعني بلد نيستم چطوري بايد شروع كنم . يه اقيانوس حرف نگفته تو دلم هست . ميدونم كه همه ي حرفهام رو قبل از اينكه بگم ميدوني ، اما بيا و بهم ياد بده تا چطوري باهات حرف بزنم و بهت نزديك بشم .
تازگيها دلم زود به زود برات تنگ ميشه ، و هواي زمزمه هاي عاشقونت رو ميكنه ، ديگه دلم طاقت اين همه دوري از تو رو نداره ، اصلا اين دل بدون تو به چه درد من ميخوره ؟
میدونی چی دلم میخواد ؟! دوست دارم منو با خودت ببری تو یه اتاق خلوت ، جائی که فقط من باشم و تو ، اونوقت اونجا هرقدر که دلت خواست دعوام کنی ، سرم داد بزنی ، ازم گله و شکایت کنی ، اشتباهاتم رو بهم بگی ، یا نه اصلا هر جا که تو دوست داری و بگی حتی جلوی همه بنده هات دعوام کنی ، اما بعدش پاک پاکم کنی مثل روز اول . میخوام تا همیشه عروسکت بمونم و تو صاحبم باشی ، قبول ؟

میخوام از بذری که روز ازل تو دلم کاشتی شروع کنم ، همونی که رهاش کردم و نزاشتم بارور بشه ، دستم رو بگیر و تنهام نزار ، کمکم کن تا این بذر رو بارور کنم که ریشه بده ، جوونه بزنه ، رشد کنه ، گل بده ، میوه بده ........
امشب آسمون دلم ابریه ! این نوع هوای ابری رو خیلی دوست دارم آخه ابرش باران زاست .
میدونی ! هر وقت هوای دلم اینجوری میشه حس میکنم بهت نزدیکترم ، اصلا حالا که فکرش رو میکنم میبینم این ابر و بارون رو خودت برام فرستادی تا بذر عشقت رو تو دلم بارور کنی .
واااااااااااااااااای تو چه نزدیک بودی و من چه دور !!!
خدا جون میشه از این به بعد این عروسکت شبها تو آغوش امن تو به خواب بره ؟ میشه با بوسه ها و نوازش های عاشقانه تو از خواب بیدار بشه ؟
از کجا باید شروع کنم ؟ شاید باید اول از کتابت شروع کنم .
ربنا لا تزغ قلوبنا بعد إذ هديتنا .وهب لنا من لدنک رحمه انک انت الوهاب
پروردگارا ما را به باطل میل مده پس از آنکه به حق هدایت فرمودی و به ما از لطف خویش عطا فرما که همانا تو بخشنده ی بی منتی (آل عمران آیه ۸) .
[ ]
+ نوشته شده در ساعت10:0 توسط عروسک خدا

شام در کنار تخت استاد سرد شده است.ظاهرا دیگر نیازی به خوردن غذا نیست...پزشکان و مسئولان بیمارستان دانشگاه،به این نتیجه رسیده اند که معالجه روی قلب استاد دیگر اثری ندارد...
لذا آنژیوکت تزریق دارو برای ادامه طپش قلب را از دست راست و آنژیوکت تزریق مسکن درد را از دست چپ ایشان خارج و حتی ماسک تامین اکسیژن ، که دیگر ریه ها قادر به تامین آن نبود را برداشته اند ... و تنها سنسورهای طپش قلب روشن است ...
شگفت اینکه در چنین حالتی در کمال حیرت پزشکان و متخصصان بیمارستان کانتونال دانشگاه ژنو ، پروفسور حسابی در آخرین لحظات حیات به چیزی جز مطالعه و افزایش دانش خویش نمی اندیشید ...
این تصویر منحصر به فرد را یکی از کارکنان بیمارستان به عنوان تصویر تکان دهنده و تاثیر گذار ثبت کرده است...
سلام دوست آسمونی من
اینبار اومدم تا برات یه نوع متفاوت از عشق و خداشناسی رو معرفی کنم . راهی که شاید خیلی از ما فراموش کردیم یکی از راههای خداشناسیه . البته این پست رو تعدادی از دوستانم قبلا دیدن اما اینبار بادیدی متفاوت به اون نگاه کردم .
پروفسور حسابی به راستی استاد عشق است . ایشون مفهوم واقعی " اطلبوا العلم من المهد الی اللهد " رو درک کردند . غیر از این چه چیزی میتونه چند دقیقه قبل از مرگ آدم رو اینطور با آرامش به مطالعه وادار کنه ؟!
اسلام مداد دانشمندان را برتر از خون شهدا مىداند .
اسلام مىگوید: هر چه دانش انسان بیشتر باشد معرفت او نسبت به خداوند و در نتیجه خداپروایى و تدین او افزونتر خواهد شد . در اسلام روی علم نافع تکیه و تأکیدشده است . منظور از علم نافع ، علمی است که به نوعی به حال انسان سودمند واقع شود چه سود و نفع مادی باشد و چه سود و نفع معنوی و اخروی .
زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست . هرکسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود ، صحنه پیوسته بجاست . خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد .
حالا من قضاوت و نظر رو به عهده تو دوست آسمونی میزارم .
[ ]
+ نوشته شده در ساعت20:0 توسط عروسک خدا

صبح بود . تلفن زنگ خورد . گنگ خواب دیده گوشی را برداشت .
هتلدار گفت : می خواستم بیدارتان کنم ، در ضمن به ساعت قیامت چیزی نمانده .
گنگ خواب دیده با عصبانیت گوشی را کوبید و گفت : نمی خواهم بیدارم کنید . با چه زبانی بگویم نمی خواهم بیدارم کنید . از این شوخی قیامت هم دیگر خسته شدم .
تلفن اتاق زنگ خورد . "لولی بربط زن" گوشی را برداشت .
هتلدار گفت : می خواستم بیدارتان کنم ، در ضمن به ساعت قیامت چیزی نمانده است .
لولی بربط زن تشکر کرد و بلند شد و آبی به صورتش زد و چمدانش را باز کرد و رفت کنار پنجره و دید که خورشید طلوع کرده است . دید که غنچه بسته شب پیش ، باز شده است و دید که کودکی می خندد و می دود .
پس گفت : عجب محشری !
و بربطش را برداشت و زیر لب گفت: امروز آوازی می خوانیم و آهنگی می سازیم درباره غنچه خورشید و کودک صبح . شاید که حال مسافران این هتل خوش شود .
***
گنگ خواب دیده بالش را بر سرش فشار داد تا ترانه لولی بربط زن خوابش را آشفته نسازد . و خواب دید که اژدهایی می خندد ، خنده اش آتش است و دید که لباسش به آتش اژده ها گر گرفته است .
***
ظهر بود. گنگ خواب دیده گرسنه بود . رفت تا چیزی بخورد . لولی بربط زن گرسنه بود . رفت تا چیزی بخورد .
گنگ خواب دیده دیس غرور را جلو کشید و با ولع شروع به خوردن کرد . لولی بربط زن پیش دستی کوچک معرفت را برداشت تا آرام آرام مزمزه اش کند .
پیش خدمت به لولی بربط زن گفت : این غذا تشنگی می آورد . و لیوانی حیرت کنارش گذاشت .
گنگ خواب دیده دیس دیگری برداشت . لولی بربط زن تازه قاشق اول را خورده بود که فهمید این کفش ها که دارد برای آن سفر دراز که در پیش است ، خوب نیست و این قلب که دارد برای آن همه عشقی که می بارد ، کوچک است و این روح که با اوست برای آن پرواز ، هنوز بی پر و بال است .
پس بی قرار شد . لیوان حیرتش را سر کشید و بلند شد .
گنگ خواب دیده به او می خندید .
***
شب بود . لولی بربط زن ، چمدان می بست . او هر شب چمدانش را می بست چون فکر می کرد شاید امشب آخرین شب اقامتش باشد . و هر صبح دوباره چمدانش را باز می کرد .
وقتی او چمدان می بست ، گنگ خواب دیده ساعت ها بود که به خواب رفته بود .
عرفان نظر آهاری
سلام دوست آسمونی من
نمیدونم الان کدومشون هستم لولی بربط زن یا گنگ خواب دیده ؟! فکر کنم این خودش اولین و بزرگترین اشتباهه . اول باید ببینم کجا هستم تا بتونم مسیرم رو ادامه بدم . اگه ندونم کجا هستم نمیتونم راه درست رو پیدا کنم . خدا هر روز داره بهم یاد آوری میکنه چیزی به ساعت قیامت نمونده اما من مثل اون گنگ خواب دیده خودم رو به خواب میزنم . و به این فکر نمیکنم که مهمون این دنیا هستم و فرصت زیادی برام نمونده و باید بیشتر تلاش کنم تا خدا رو بشناسم .
یکی از دوستان آسمونی ازم خواست تا یه مطلبی درباره ی اراده بزارم ، خیلی فکر کردم و گشتم اما مطلب مناسبی پیدا نکردم . راستش من فکر میکنم میزان اراده هر کدوم از ما برای رسیدن به مقصودمون بستگی داره به اندازه یقینمون . یعنی هرچی یقین بیشتر باشه عزم و تلاش بیشتر میشه . برای بیشتر کردن اراده باید یقین رو زیاد کنی و برای افزایش یقین باید مطالعه و تحقیق کنی برای شناخت بیشتر .
به زبون میگیم خدایا بهت اعتماد دارم ، خدایا دربست قبولت دارم ، دیگه هرچی تو بگی همونه ، اما همین که یکم دیر جواب میگیریم یا نتیجه اونی نیست که میخواهیم ، شروع میکنیم به گله وشکایت . اعتماد کردن به خداوند به معنی دانستن چراها نیست اعتماد به خدا یعنی بدانیم خدا در کنار ماست . خدا رو چقدر قبول داریم ؟ حالا من از تو دوست آسمونی میخوام به من و دوستت کمک کنی و اگه حرفی داری که با کمکش میتونی بهمون کمک کنی برای تقویت اراده و عزممون برای رسیدن به خدا تونظرات برامون بنویسی .
این ترجمه ی یادگار حضرت علی(ع) است بر مزار سلمان فارسی ، تا به بندگان خدا یاد بدن که تهی دستی خود را چگونه پیش خدا توجیه کنند :
بی هیچ زاد و توشه ای به مهمانی کریم در آمدم . نه قلب سلیم و برقرار و نه کارنامه درخشان و آئینه واری . اما زشت تر از این و زشت ترین کار این است که در میهمانی منزل کریم خوراک و آذقه ای با خود ببری .
یادت باشه هرجوری که بری پیش خدا مهم نیست مهم اینه که بری پیشش ، قدم اول رو بردار خودش راه رو برات روشن میکنه خودش دستت رو میگیره و تنهات نمیزاره . دلی که در سینه تو برای خدا میتپه در واقع دل اوست که در سینه ی تو برای تو میتپه . اینو باور داشته باش دوست من .
سبز باشی و آسمونی
[ ]
+ نوشته شده در ساعت11:30 توسط عروسک خدا

دلش مسجدي ميخواست . با گنبدي فيروزهاي و منارهاي نه خيلي بلند و پيرمردي كه هر صبح و هر ظهر و هر شب بر بالاي آن اللهاكبر بگويد .
دلش يك حوض كوچك لاجوردي ميخواست . و شبستاني كه گوشه گوشهاش مهر و تسبيح و چادر نماز است .
دلش هواي محلهاي قديمي را كرده بود . با پيرزنهايي ساده و مهربان كه منتظر غروباند و بيتاب حي عليالصلاة .
اما محلهشان مسجد نداشت...
فرشتهها كه خيال نازك و آرزوي قشنگش را ميديدند ، به او گفتند : « حالا كه مسجدي نيست ، خودت مسجدي بساز » .
او خنديد و گفت : چه محال زيبايي ، اما من كه چيزي ندارم . نه زميني دارم و نه تواني و نه ساختن بلدم .
فرشتهها گفتند : اين مسجد از جنسي ديگر است . مصالحش را تو فراهم كن ، ما مسجدت را ميسازيم .
او اما تنها آهي كشيد.
و نميدانست هر بار كه آهي ميكشد ، هر بار كه دعايي ميكند ، هر بار كه خدا را زمزمه ميكند ، هر بار كه قطره اشكي از گوشه چشمش ميچكد ، آجري بر آجري گذاشته ميشود . آجرِ همان مسجدي كه او آرزويش را داشت .
و چنين شد كه آرامآرام با كلمه ، با ذكر ، با عشق و با دعا ، با راز و نياز ، با تكههاي دل و پارههاي روح ، مسجدي بنا شد . از نور و از شعور . مسجدي كه منارهاش دعايي بود و هر كاشي آبياش ، قطره اشكي .
او مسجدي ساخت سيال و باشكوه و ناپيدا ، چونان عشق . و هر جا كه ميرفت ، مسجدش با او بود . پس خانه مسجدي شد و كوچه مسجدي شد و شهر مسجدي .
آدمها همه معمارند . معمار مسجد خويش ، نقشه اين بنا را خدا كشيده است . مسجدت را بنا كن ، پيش از آن كه آخرين اذان را بگويند .
سلام دوست آسمونی من
امروز اول میخوام از چندتا از دوستان آسمونیم تشکر کنم . دوستانی که تو این چند روز مصالح زیادی به من دادن برای بنا کردن مسجدم . عشق الهی من با حرفای خدائی و زیباش ، نبض خاطرم با ضربان زیبای نبض خاطرش ، سارای گلم با حرفی از ته دل که به دل میشینه ، سادات خانمم که با جزر و مدش دلم رو طوفانی کرد و بعد به آرامش رسوند ، زینب گلم با یاس سفیدش که همیشه منو هوائی میکنه و پتی گلم که با چشمان مقدس و دل پاکش دلم رو لرزوند .
داستان بالا رو خوب خوندی ؟ وقتی این داستان رو خوندم بیشتر به ارزش دل شکسته پی بردم . هر صعودی که ما به طرف خدا داریم از همین دل شکسته داریم . که با دعا ، با عشق ، تکه های دل و پاره های روح ، میتونی قلبت رو جلا بدی و آماده بشی برای ساختن مسجدی از جنس نور و شعور . که شعور حاضر تو این مسجد کمکت میکنه تا بتونی خودت رو خوب بشناسی که خود شناسی مقدمه خدا شناسیه .دل شکستنی است احتیاط کنید خوبتر بشکند .صدای شکستن دل شبیه ترین صدا به طنین جبرائیل در حراست .
قدر و ارزش دلت و اشکهات رو بدون ، و تو این روزهای مبارک که داری دلت رو آماده میکنی برای مهمانی بزرگ خدا هر وقت دلت شکست و اشک گرمت ریخت روی گونه های پاکت همه دوستانت رو دعا کن .
التماس دعا
سبز باشی و آسمونی
[ ]
+ نوشته شده در ساعت15:0 توسط عروسک خدا

جهنم تاریک بود . جهنم سیاه بود . جهنم نور نداشت . شیطان هر روز صبح از جهنم بیرون می آمد و مشت مشت با خودش تاریکی می آورد. تاریکی را روی آدم ها می پاشید و خوشحال بود، اما بیش از هر چیز خورشید آزارش می داد ...
خورشید ، تاریکی را می شست . می برد و شیطان برای آوردن تاریکی هی راه بین جهنم و روز را می رفت و برمی گشت. و این خسته اش کرده بود.
شیطان روز را نفرین می کرد . روز را که راه را از چاه نشان می داد و دیو را از آدم .
شیطان با خودش می گفت : کاش تاریکی آنقدر بزرگ بود که می شد روز را و نور را و خورشید را در آن پیچید یا کاش …
و اینجا بود که شیطان نابینایی را کشف کرد : کاش مردم نابینا می شدند . نابینایی ابتدای گم شدن است و گم شدن ابتدای جهنم .
اما شیطان چطور می توانست همه را نابینا کند ! این همه چشم را چطور می شد از مردم گرفت!
شیطان رفت و همه جهنم را گشت و از ته ته جهنم جهل را پیدا کرد . جهل را با خود به جهان آورد . جهل ، جوهر جهنم بود .
حالا هر صبح شیطان از جهنم می آید و به جای تاریکی ، جهل روی سر مردم می ریزد و جهل ، تاریکی غلیظی است که دیگر هیچ خورشیدی از پس اش بر نمی آید .
چشم داریم و هوا روشن است اما راه را از چاه تشخیص نمی دهیم .
چشم داریم و هوا روشن است اما دیو را از آدم نمی شناسیم.
وای از گرسنگی و برهنگی و گمشدگی .
خدایا ! گرسنه ایم ، دانایی را غذایمان کن .
خدایا ! برهنه ایم ، دانایی را لباس مان کن .
خدایا !گم شده ایم ، دانایی را چراغ مان کن .
حکیمان گفته اند : دانایی بهشت است و جهل ، جهنم .
خدایا ! اما به ما بگو از جهنم جهل تا بهشت دانایی چند سال نوری ، رنج و سعی و صبوری لازم است !؟
عرفان نظر آهاری
سلام دوست آسمونی من
میخوام ازت خواهش کنم یه بار دیگه متن بالا رو بخونی .خوندیش ؟
می بینی شیطان چه راحت از نقطه ضعف های ما استفاده میکنه ! آیات و نشانه های خدا جلوی چشم ماست و ما نمی بینیم . میدونم این روزها سرت حسابی شلوغه و حوصله نداری اما بیا ثانیه هامون رو با خدا قسمت کنیم و تلاش کنیم خدامون رو به قدر وسعمون بشناسیم . بیا تلاش کنیم بزرگترین دشمنمون که همون جهل هست رو از سر راهمون برداریم .
به نظر من از جهنم جهل تا بهشت دانائی فقط یک قدم راه داریم ، اونم اراده و تلاش من و توست برای رسیدن به دانائی .
سبز باشی و آسمونی
[ ]
+ نوشته شده در ساعت14:0 توسط عروسک خدا




